50[قسمت پایانی]

این خبر که آنه از رفتن به ردموند صرف نظر کرده بود تو کل اَوِنلی پخش شده بود و همه در مورد آنه و تصمیمش صحبت می‌کردند. یه سری‌ها از روی حسودی مسخره‌اش می‌کردند و یه سریای دیگه از روی دلسوزی نگرانش بودند. اونا در جریان بیماری ماریلا نبودند. بنابراین نمی‌دونستند آنه این تصمیم رو تحت چه شرایطی گرفته. ماریلا و آنه از وقت گذروندن با هم لذت می‌بردند و هرروز نزدیکای غروب بیرون کلبه کنار هم می‌نشستند و به غروب خورشید خیره می‌شدند. آنه هم توی کارهای خونه به ماریلا کمک می‌کرد. خانم لیند خبر تازه‌ای برای اونا آورد. گیلبرت بلایت به خاطر آنه از تدریس تو مدرسه‌ی اَوِنلی صرف نظر کرده بود و می‌خواست مدرسه‌ی دیگه‌ای رو پیدا کنه. اگرچه راهش دورتر و هزینه‌اش بیشتر می‌شد ولی این‌کار رو به دور از جوانمردی می‌دید که آنه با وضعیت ماریلا مجبور شه توی یه مدرسه‌ی خیلی دور به تدریس بپردازه. بنابراین خودش رو کنار کشید تا آنه بتونه توی مدرسه‌ی اَوِنلی معلم بشه. شنیدن این خبر آنه رو تحت تأثیر قرار داده بود. وقتی به قلبش نگاه می‌کرد دیگه کینه‌ای از گیلبرت بلایت توش نبود. بدون اینکه خودش بدونه چرا. بنابراین با گیلبرت دست دوستی داد و ازش به خاطر گذشتش تشکر کرد. از طرفی استلا و خانم استیسی هم براش نامه فرستاده بودند. استلا هم توی آزمون ورودی کالج ردموند پذیرفته شده بود و از اینکه قراره با آنه هم‌کلاسی باشه در پوست خودش نمی‌گنجید، غافل از اینکه آنه نمی‌خواست به اون کالج بره. اون شب بعد از اینکه ماریلا خوابید آنه پشت میز تحریرش رفت و برای نامه‌های خانم استیسی و استلا پاسخی نوشت...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«استلای عزیز؛

امروز هنگامی که نامه‌ی تو را خواندم، یک لحظه قلبم فشرده شد. زیرا تو خوشحال بودی از اینکه با هم پشت یک میز و نیمکت خواهیم نشست، اما متأسفانه این سعادت مرا یاری نخواهد کرد. وقتی اینجا جلوی پنجره می‌نشینم و بوی تند نعناع را استنشاق می‌کنم، کلاه برفی کوهسار را می‌بینم، از خودم می‌پرسم چرا می‌خواستی خودت را از این زیبایی و لذت محروم کنی؟ اکنون می‌دانم آینده‌ام چه خواهد بود و چرخ زندگی‌ام چگونه خواهد چرخید. من می‌خواستم معلم بشوم و اکنون بایست در مدرسه‌ای که زمانی خودم پشت میز و نیمکت آن نشسته بودم تدریس بکنم و این برایم مسرت‌بخش است. با اغلب دوستان دوران مدرسه‌ام تفاهم کامل دارم به طوری که با هم پیمان بسته‌ایم برای شهرمان اَوِنلی خدمتگزار صادقی باشیم؛ همانگونه که معلمینمان بوده‌اند.

استلا، در جاده‌ی زندگی هر انسانی پیچ‌وخم‌هایی وجود دارد و هرگز کسی نمی‌داند پشت اولین پیچ یا دومین پیچ چه چیزی نهفته است. در این لحظه، در این ساعت، فقط این را می‌دانم که در اولین پیچ‌و‌خم زندگی‌ام مدرسه‌ی اَوِنلی قرار گرفته است و همانطور که گفتم این مرا خوشحال خواهد کرد.

استلا، دلم می‌خواهد در پیچ‌و‌خم بعدی زندگی‌ام رویاهای سبز و قشنگم جان بگیرند و مانند پرنده‌ها بر فراز قله‌های مرتفع به پرواز درآیم. تصور می‌کنم اگر انسان رویایی نداشته باشد در افق چیزی نخواهد دید، در آب آیینه‌ای نخواهد یافت، در میان گل‌های هزاررنگ رنگی نخواهد دید، در میان امیدها امیدی نخواهد یافت و ناخشنود خواهد شد. من رویاهایم را می‌ستایم و گرین گیبلز را وطن خود و زادگاهم می‌دانم.

من سعی خواهم کرد همه‌چیز را بیاموزم، همانگونه که تاکنون آموخته‌ام...»

 

پ.ن:

1. حالا 100% پروسه به اتمام رسیده✅ 

2. داستان آنه هنوز به پایان نرسیده ولی انیمه اینجا به پایان رسید.

3. توی دوبله گیلبرت نظر آنه رو در مورد خواستگاری خودش پرسید ولی نسخه‌ی زیرنویسشو که نگاه کردم گیلبرت فقط از آنه پرسید که بالاخره منو بخشیدی یا نه؟ و آنه بهش گفت من همون‌روز توی قایق تو رو بخشیدم در حالی که خودمم نمی‌دونستم. البته لپ‌های آنه قرمز شد. دیگه اینکه دقیقاً کدوم سناریو درسته رو باید از کتاب فهمید.

4. کینه و دشمنی فقط وقت آدمو تلف می‌کنه. آنه به ماریلا می‌گفت من و گیلبرت پنج سالمونو اینجوری هدر دادیم.

5. حسم نسبت به این چالش چی بود؟ دوسش داشتم. من پنجاه روز با آنه زیستم و الان که تمومش کردم خوشحالم. کلا تارگت زدن رو دوست دارم. به علاوه باید بگم Kara Sevda رو هم تموم کردم و حالا حالاها دیگه قصد ندارم سریال طولانی شروع کنم :)))) احساس می‌کنم نیاز دارم برم تعطیلات 💆🏼‍♀️🦋🧖🏼‍♀️🏞️🏖️

6. ممنونم که تا اینجای کار با چالشم همراه بودین✨